تبلیغات
همسایه - مانده گی و واماندگی

روزی میرسد فرای همسایگی ها همخانه باشیم در اوج بیخانمانی...

مانده گی و واماندگی

نویسنده :حسین
تاریخ:سه شنبه 7 دی 1389-10:07 ب.ظ

مانده ام بین دو احساس نوشتن یا ننوشتن.نمی دانم باید نوشت یا نه. تا وقتی کسی به این همسایه سر نمی زد هرچه می خواستم می نوشتم و هیچ خیالی نداشتم که چه می نویسم. حتی با غلطهای املایی یا هرچیز دیگر که فکرش را بکنی. اما الان قضیه فرق می کند. می خوانند من را یا شاید همسایه را.

همسایه ای می گوید ننویس. خراب می کنی. دیگری می گوید ننویسی خراب می شوی. و باز هم من نمی دانم از روی خودخواهی یا هرچیز دیگر است که الان اصلا برایم مهم نیست. می خواهم بنویسم...

***

حسی دارم مثل خیار شور. که نه شور است و نه خیار...

***

می دانی؟ گاهی نمی توان ننوشت. به هیچ وجه. و مدام می خواهی بنویسی و بنویسی و بنویسی تا برسی به اصل مطلب، ولی باز هم نمی شود. چیزی می آید و مزاحم می شود. گاه ترس است. گاه بغض. ولی همیشه تقصیر کلمات است...

کاش این همه کلمه ی مزخرف کمی کنار می رفتند تا بتوانم کمی راحت فریاد بزنم. ولی بختک افتاده است روی کلمه و کلمات و جمله و جمله ها.

باید بگویم...

نمی توانم.

شاید وقتی دیگر.

لعنت به کلمه. درود بر مفهوم. و درود بر آنکه از لبخندهای من و سکوتم می خواند درد دلم را و از پس لبخندم می بیند بغضم را و از ورای این همه شلوغی می بیند آن یک قطره اشک را که حتی جرات چکیدن ندارد.

اشکم می ترسد بریزد. جلوی خودش را گرفته و به من می گوید... نه نمی گوید... سرم داد می زند آهای همسایه... مرد باش. مرد که گریه نمی کند. ولی من می خواهم بگویم این مردها هستند که گریه می کنند. این مرها هستند که گریه می کنند وقتی نزدیکترین کسی که داشته اند می رود سفر و آنها می مانند.

آری آنها که می روند می مانند و آنها که می مانند وا می مانند که...

واماندگی اش را دوست دارم. و حیرت اش را... و وقتی کسانی که اهلی یکدیگر شدند از هم دور می شوند واماندگی و حیرتش آنقدر زیاد است که...

اما به قول روباه در داستان شازده کوچولو: رنگ گندم زار همه چیز را درست می کند...

***

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
...

اما روباه پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

...


به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

 



نوع مطلب : دلتنگی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What causes burning pain in Achilles tendon?
جمعه 6 مرداد 1396 10:32 ب.ظ
Spot on with this write-up, I honestly believe this site
needs far more attention. I'll probably be returning to read more, thanks for the
info!
How much does it cost for leg lengthening?
جمعه 6 مرداد 1396 09:09 ق.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I'm impressed!
Extremely helpful information specifically the
last part :) I care for such info a lot. I was looking for
this certain info for a long time. Thank you and good luck.
kelsiknous.weebly.com
شنبه 31 تیر 1396 05:38 ق.ظ
Currently it appears like Wordpress is the
preferred blogging platform out there right now. (from what I've read) Is that what you're
using on your blog?
cheerfulhuman9248.jimdo.com
یکشنبه 25 تیر 1396 01:36 ق.ظ
I go to see every day a few blogs and information sites to read content,
but this webpage provides feature based posts.
https://nicolleortelt.wordpress.com/category/hammer-toe
دوشنبه 22 خرداد 1396 01:18 ب.ظ
Hey would you mind letting me know which web host you're
using? I've loaded your blog in 3 different internet browsers and I
must say this blog loads a lot quicker then most.
Can you recommend a good web hosting provider at a fair price?
Cheers, I appreciate it!
http://colemanmwqfxwcisv.sosblogs.com
پنجشنبه 18 خرداد 1396 09:39 ب.ظ
Howdy! I know this is kind of off-topic but I needed to ask.
Does building a well-established blog such as yours take
a large amount of work? I'm completely new to blogging however I do write in my journal daily.
I'd like to start a blog so I can easily
share my own experience and thoughts online. Please let me know if you have
any kind of recommendations or tips for new aspiring blog owners.
Thankyou!
worriedallure6360.jimdo.com
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 12:08 ق.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Many thanks, However I am experiencing difficulties with your RSS.
I don't understand why I can't subscribe to it. Is there
anybody else getting identical RSS problems? Anyone that knows the solution will you kindly respond?
Thanks!!
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 12:21 ق.ظ
Hi there! Quick question that's completely off topic. Do you know how to make your site mobile friendly?

My blog looks weird when browsing from my iphone 4.

I'm trying to find a theme or plugin that might be able to correct
this problem. If you have any suggestions, please share.

Cheers!
yeki
جمعه 10 دی 1389 02:26 ب.ظ
kheili vaght bood ke az yadam rafte bood cheghadr ahlie kheilia shodamo nemidoonam...mamnoon ke
yadam avordi
پاسخ حسین : سلام به همه ی یکی ها...
خوش باشید و اهلی ماه وشازده کوچولو
مسعود
پنجشنبه 9 دی 1389 06:23 ب.ظ
روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
«شما برای چی می نویسید استاد؟»
برنارد شاو جواب داد:
«برای یک لقمه نان.»
پسره بهش برخورد. پس توپید که:
«متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم.»
و برنارد شاو گفت:
«عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم.»




به روزم (آپم)
و منتظرقدمهای سبزتون
mohsen
چهارشنبه 8 دی 1389 07:29 ب.ظ
مسعود
چهارشنبه 8 دی 1389 03:34 ب.ظ
masoume
چهارشنبه 8 دی 1389 03:34 ب.ظ
سلام ÷س کسی هست که حس و حال مرا داشته باشد خوش به حالت که نوشتی تا دیشب بارها برات پیغام داده بودم که بهت حسودی می کنم اما دیشب....وای چه شبی بود....
خاطرات لحظه ای رهایم نمی کنند و فهمیده ام هر آنکه بیشتر بوده و خاطره دارد غمش سنگین تر است
علی
چهارشنبه 8 دی 1389 03:05 ب.ظ
سلام عزیزم. اینجا همه چی خوبه اما واقعا جات خالیه . به امید دیدار
مسعود
چهارشنبه 8 دی 1389 12:41 ب.ظ

شب است و شهر تاریک است و دلگیر
اسیر غم جوان و کودک و پیر

زمین خشک و زمان در جا زند باز
نه درمانی کسی سازد نه تدبیر

شب نادانی و زنجیــــــــــر تقلــــــــید
عجـــب دنیـــــای مـــاراداده تغییــــــر

بشــر در ظلمـــــت بد بینی خـویش
نبینـــد غیـــــر یــــک تاریــک تصویــــر

کسی کـــو جــز سیاهــــی را ندیــده
چگــونه مــی کند از رنــگ تـفسیــــر

چگـــونه مـــی دهـــدحکــم قضــــاوت
کـه خود سرتـابپــا عیب است و تقصیــر

تعصــب پـرده زد بــر چــشم منطـــق
بــه پــا بنــد و بـر اذهــان زهـر تخدیــــر

بــدست جــهل و افســـون خرافـــات
کشیــده قلــب و فکرت را به تسخیــر

گمــان داری تــو بـابــدبینـی و جهـــل
بـه مقصـدمـی رسی حتی کمــی دیر؟

بـه خــاطر خــواهیت کـس در نکــوبد
اگــر کــوبــد دعــایـت کــرده تــاثیـــر

دریـــن بــــازار گیــــــج نـابـسامــان
گشــایشهـای بخــت افتــد به تاخیــر

اگـــر داری کنــارت همســری نیـــک
یقیــن هــرگز نگــردی خسته وپیـــــر

ولــی بــا این همه دردوغـــم و رنج
بــه خنـده می شود هر غصه تحقیـــر


امیــــدا خــوش بـزی هـردم کـه روزی

تو را مــاشین تـن افتـد بــه تعمیـــــــــر


سروده سعید

http://niloofarane1.blogfa.com/
مسعود
چهارشنبه 8 دی 1389 12:40 ب.ظ
ما که از تهان اومدیم آنفولانزای شدییییییییییید گرفتیم
2روزه خونه خوابیدم
مسعود
چهارشنبه 8 دی 1389 12:39 ب.ظ
سلام همسایه
بسبار زیبا و دلنشین و از ته دل نوشته بودی.
دمت گرم
امید
چهارشنبه 8 دی 1389 02:34 ق.ظ
سلام.همسایه جان بنویس و همه را رها کن و خودت باش با دلت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo