همسایه
روزی میرسد فرای همسایگی ها همخانه باشیم در اوج بیخانمانی...

مقدمه

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391

نویسنده: حسین | طبقه بندی:افکار من، 

گاهی خودش جور می شود بی مقدمه و گاهی به صد مقدمه ناجور می شود. من اهل مقدمه و اینگونه حرفها نیستم. یک راست می روم سر اصل مطلب. دوست ندارم کسی را آماده کنم و حرفی بزنم. دوست دارم فقط حرفم را بزنم و بروم. یا بمانم. اما گویا مردمکان عزیز دیار دوست دارند مقدمه ای بخوانند و بعد بروند سراغ اصل کتاب. پس لعنت به مقدمه ی کتاب که همه را عادت داره به مقدمه چینی های بی همه چیز... من همیشه کتاب را شروع می کنم و بعد می روم سراغ مقدمه تا بفهمم چه می خواهد بگوید. اصلا به بخاطر همین تنفر ذاتی از مقدمه است که بیخیال داستان نویسی شدم.  چون باید هزارتا فکر کنی تا ذهن خواننده را آماده کنی و بعد حرفت را بگویی.

اصلا دوست ندارم حرفم را بگویم، سخن برانم، نطق ارائه دهم یا حرفی را بیان کنم... دوست دارم حرفم را بزنم. حرف را وقتی میزنی بی مقدمه است و بی شیله پیله. مثل بچه ها. مثل بچه ها که حرفشان را می زنند و نمی خورند حرفشان را. حرفشان را می زنند و می روند. و چقدر دوست دارم هرچه به ذهنم می رسد را بزنم حرفش را. ولی کسی نمی فهمد. وقتی از کسی خوشم می آید نمی توانم به او بگویم که من از تو خوشم آمده. وقتی از کسی بدم می آید هم نمی توانم بگویم که از تو بدم آمده. وقتی با چیزی مخالفم نمی توانم بگویم مخالفم. وقتی با چیزی هم موافقم نمی توانم بگویم که من موافقم چون اول باید برایش مقدمه بچینم و هزارتا حرف و حرف و حرف های الکی تا...

اصلا من دوست دارم توی خیابان راه بروم و با هرکسی که می بینم حرف بزنم بی مقدمه و بروم بی مقدمه. به آن دخترک بگویم که چقدر زیبایی و به آن پسر بگویم که چقدر سبیل ات به صورتت می آید. یا به پلیس بگویم خسته نباشید، می شود گیر ندهید یا به آن مغازه دار بگویم که تو یک دزد بی شرف هستی یا به آن یکی مغازه دار بگویم چقدر با انصافی یا به دکه دار بگویم چقدر سیگار را گران می فروشی یا به راننده تاکسی بگویم من همین جا وسط خیابان دوست دارم پیاده شوم یا هر چیز دیگر و دیگر و دیگر...

ولی نمی شود گویا. نمی شود صادقانه حرف زد. باید سکوت کرد و رفت.

و گاهی پنهانی حرف نزده عکسی انداخت از آنچه دوست دارم تا سکوتم پابرجا بماند و من را از پا نیاندازد...

ولی شما حداقل با من بی پرده حرف بزنید ...

بی مقدمه...

من از مقدمه متنفرم...

هند*من*تو*شکر

چهارشنبه 30 فروردین 1391

نویسنده: حسین |

دارم سیگار می کشم و نمی دانم از کجا باید بنویسم!
مثل همیشه که شروع به نوشتن می کنم باز هم کلمات هجوم می اورند و نمی توانند صبر کنند.
گاهی تنها با نوشتن است که گره های کور باز می شود در ذهن من.

* هند
از آخرین و اولین سفرم به هندوستان شروع می کنم.
تو را فرا می خواند به داشته ها و نداشه های گمشده...
آرامش...
گاهی اتفاقاتی در زندگی می افتد که هیچ کاه دلیلش را نمی فهمی ولی همین اتفاقات است که زندگی ات را بازی می دهند و باید با آنها بازی کنی. که اگر بازی با آنها را جدی نگیری تو را به خاک سیاه می نشانند. این سفر هم من را بازی داد و من هم با آن بازی کردم. اما گویا این بازی همچنان ادامه دارد. سرزمین هند... خاک آن... آب و هوای آن... درخت های آن... خیابانهای شلوغش... معبدهای کوچک و بزرگش و انسانهایش واگیر دارند. تو را فرا می گیرند و مانند درخت پیچک تو را فرا می گیند و وابسته می کنند به خودشان. به هرچه انجا هست.
در هند افسانه ای هست که هند را مادر زمین می داند. و این مادر آغوشش انقدر گرم و صمیمی است که نمی گذارد هیچ گاه احساس تنهایی کنی. هیچ گاه رها نمی کند تو را و همچنان گرم می فشارد آغوشش را که هضم می کند خاطرات و وابستگی ها را در خودش. و این مادر من را فرا می خواند از درون...

* من
گنگی و سردرگمی جالب ترین بخش زندگی است. وقتی هیچ چیز نمی دانی و فقط دوست داری به دود آخرین سیگارت نگاه کنی تا بسوزد و به آن لب نزنی. وقتی گنگ می شوم لال می شوم و فقط نگاه می کنم  و حتی نمی توانم ببینم. الان همچنان گویا کمی از گنگ بودن ها مانده. نمی توانم درست بنویسم.

* تو
خود تو هم می دانی که نمی شود ولی اصرار می کنی. اصرار می کنی و نگاه می کنی و من می گویم نه. و ای "نه" یعنی بله.  ولی باز اصرار و اصرار... من می گویم اصلا به تو چه ربطی دارد. تو می گویی همه اش من هستم... و من نگاه که می کنم... این اصلا تو نیستی. "تو"ی تو نیست. "تو"ی اوست یا آنها...  و من می گویم رهایش کن... و رهایش می کنی و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود و کلاغه به خانه اش می رسد...

* شکر(به کسر شین)
اگر نقطه هایش را برداری بیشتر دوستش دارم(به ضم شین بدون نقطه) چون شیرین تر می شود و می شود آخر لذت دنیا و... و دیگر هیچ. و دقیقا بعد از همان هیچ است که همه چیز آغاز میشود. فقط کافی است یک قدم برداری یا حداقل بخواهی که یک قدم برداری. بلاخره کسی پیدا می شود که تو را تکان دهد به اندازه ی همان یک قدم. و دوباره راه رفتن ات را آغاز می کنی و می دوی تا خسته شوی و به هیچ بعدی برسی...
.
.
.
.
* همین

خودکشی

سه شنبه 11 بهمن 1390

نویسنده: حسین |

رومن گاری نویسنده روسی الاصل فرانسوی در نامه ی خودکشی اش تنها این یک جمله نوشت:
«خیلی خوش گذشت. ممنون و خداحافظ.»
چقدر خوب نوشته است و چقدر آرمش داشته این رومن گاری.

کسی گفت خاک سرد است. حتی اگر خود کشی کنی فراموش می شوی. کمی فکر کردم و دیدم هم درست است و هم درست نیست.
درست است چون مرگ عزیزترین انسانها برای هرکسی تمام می شود و داغی آن زود خنک می شود.
و درست نیست چون نمی شود یک خودکشی را فراموش کرد. حتی اگر به روی خودت هم نیاوری بازهم خودش به رویت می آید.
و درست نیست چون خودکشی انسان های بزرگ هیچ وقت از یاد نمی رود. شاید هم برود...

داشتم فکر می کردم اگرخواستم خودکشی کنم چه جمله ای بنویسم. هرقدر تلاش می کنم فقط یک جمله بنویسم نمی توانم. همه اش یک جمله تبدیل می شود به یک مقاله چند صفحه ای مزخرف. تلاش فایده ندارد. باید انقدر صبر کنم تا یک جمله مناسب پیدا کنم آن وقت می توانم با خیال راحت خودکشی کنم. ولی این جمله باید جالب باشد و خوب و ساده. اگر بتوانید کمک کنید ممنون می شوم ... این طوری شاید کارم جلو هم بیفتد.
ولی نه...
جمله باید برای خودم باشد. هرکسی باید جمله آخر خودش را خودش بنویسد. اگر تو جمله ی خوبی سراغ داری برای خودت سراغ داری. و اگر مطمئن هستی که جمله ات حرف ندارد بنظر من حق داری خودکشی کنی.
ولی به من هنوز خوش نگذشته که بخواهم بنویسم : «خیلی خوش گذشت. ممنون و خداحافظ.»
این جمله حساس را درست انتخاب کنید لطفا چون بعدا که خواندیم خنده مان نگیرد یا بگیرد...

  • تعداد کل صفحات : 118 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...